|
|
|
حیفه فردا که تموم کوچه ها و باغا سبزن یه عالم پرنده اینجا از غم و غصّه بلرزن چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچه لبخند دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمی شه روزای آخر اسفند دوباره صحبت عیده خوش به حال اون دلی که پیش گلها رو سفیده سرزمینمون اگر چه پُرِ آدمای تنهاس اما خونه قشنگ بهترین دلای دنیاس خونه گُلای نازی که دس همو می گیرن خونه شکوفه هایی که برای هم می میرن اینجا آدما اگرچه فکر لحظه های تازن دلشون می خواد برای همه تازگی بسازن نذاریم بهار بیاد و تُنگا بی ماهی بمونن همه دنیا می دونن اهل اینجا مهربونن نذاریم که آسمونی زیر بار غصّه خم شه نذاریم حتّی یه ذرّه حرمت عاشقی کم شه تو همین لحظه زیبا کاش با هم قرار بذاریم تا بهار نیومد از راه، دلی رو به دست بیاریم
شعر بالا بازم از مریم حیدر زاده بود خداییش خیلی شعراش نانازه
البته این شعرش رو خیلی دوست نداشتم اما چون ماه اسفنده گزاشتمش این یکیو بیشتر دوست دارم.
آخه تا کی بکشم منت چشمای تو رو بذارم به پای چی وعده بیجای تو رو به روز آفتابی می شی یه روزی ام ابری و سرد کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو این همه میان سراغم به هوای عاشقی من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره نمیدم حتّی به کس تلخی حرفای تو رو دلای دریایی شونو به رخ من می کشن نمی دم به هیچکدوم یه موج دریای تو رو منو منتظر بذار هرجوری که تو راحتی چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو
خوب دیگه بای
|
|
|
|
|
هشتم اسفند 1387 | |
|
|
| |