وای من دیوونه .... دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون ...
از این همه در به دری از گردشه چرخه زمون ...
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون ...
از این مترسکای بد از هم دلای هم زبون ...
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون ...
آهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون ...
آره دلم خیلی پره از غمای رنگ و وارنگ ...
از جمله ی دوست دارم ... دروغای خیلی قشنگ ...

باران را دوست نداشت ...
همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود ...
گریه را دوست نداشت ...
همیشه هنگامی گریه می آمد که دلش شکسته بود ...
دلش را هم دوست نداشت ...
همیشه زمانی دلش می شکست که ، او را می دید ...
اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت ...
اما از باران نه ، تمام مشکل همینجا بود او باران را دوست نداشت ...

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگرانه خودت نباش که بدونه اون چی کار می کنی شرمنده ی دلت باش که بهت اطمینان کرده بود !
سلا من ملیکا هستم....
میخوام یه خبری رو که اصلا دوست ندارم بدم رو اعلام کنم
راستش اگه دقت کرده باشین معصومه جون واقا سجاد خیلی وقته اپ نکردن .
با صحبتایی که با معصومه کردم فهمیدم دیگه نمیخواد این وبلاگو اداره کنه یعنی دیگه خیلی کمتر میاد تو اینترنت
اقا سجادم که ازش خبری نیست
سمیرام که فعلا مشکلاتی داره!!
پس مجبورم فعلا خودم این وبلاگو اداره کنم 
دوستون دارم بای.