تا تابستون بعدی بای بای


دیشب داشتم دفتر خاطراتم رو می خوندم خیلی وقت بود توش چیزی ننوشته بوم بعضی جاهاش خیلی خنده دار بود تک تکشونو خوندمو کلی خندیدم پیش خودم گفتم اگه یه روزی یکی بیاد اینارو بخونه پیش خودش میگه این دختره چه قدر اوسکله
خندم گرفته بود به این که بعضی وقتا چه قدر ساده بودم یه سری موضوعاتو چه قدر الکی جدی میگیرفت
مثلا جریان قهرم با دوستم پریساو اینکه بعد این که اشتی کردیم دوتایی چه قدرتو حیاط مدرسه گریه کردیم و من چه قدر این موضوع رو با اب و تاب نوشته بودم
طوری که اون روز در حال نوشتنش گریم گرفته بود وتازه اشکمم رو اون صفحه جاش مونده بود
خداییش خیلی اوسکلم![]()
یامثلا این یه تیکه از خاطره ایه که اون روز با مامانم دعوام شده بود رفتم تو اتاق درم مهکم بستم نشستم واسه خالی کردنه خودم جریانو نوشتم اخه من همیشه با نوشتن اروم میشم
این یه تیکشه:اه اه اه این مامان نرگس منم خیلی بچه س بعضی وقتا فکر میکنم اندازه نخدم عقل نداره
اخه تو که میدونستی با بچه ت این قد لج میشی و هی بش گیر میدی خوب دنیام نمیاوردی ایییش...
بعضی وقتام از دست خودم عصبانی میشدم مثل این یکی:خاک تو سرت ملیکا باشه؟؟؟بگو باشه دیگه
این قدر بدبختی که نتونستی یه ذره از خودت دفاع کنی حالام حقته بشین مثل خاک تو سرا گریه کن
این خاطرمم نشو میده بعضی وقتا حسابی خل و چل میشم
ولی باور کنید خل نیستما حامد یکی از بچه محلامونه که خیلی نازه
یه مدت کل بکسمون تو کفش بودن این یکی به اون مربوط میشه:امروز سه شنبه بود خیلی فاز داد من و نگار و پریسا رفتیم ددری
بعد حامدو دیدیم با یکی از دوستاش بود اول میخواستیم بریم کافی شاپ ولی حامد داشت میرفت نصرمام مثل دختربازا ..ا ببخشید پسربازا
افتادیم دنبالشون
ولی دیگه این قد تابلو کردیم حامدخودش فهمید مام گفتیم زشته مردم چی میگن
برگشتیم که یهو من برگشتم دیدم اونا افتادن دنباله ما
حالا ما سه تارو بگو از سرش یه دعوایی کردیم که نگو ونپرس
یکی میگفت واسه من اومده یکی میگفته کی گفته احتمال زیاد واسه منه![]()
گاهیم خیلی عشقولانه میشدم
:دور و برم پر شده از عشقا و حرفای دروغ دروغایی که تو لباسه صداقت ظاهر میشن...![]()
خلاصه اینارو نوشتم که بدونید دفتر خاطرات چیزه خوبیه بعضی وقتا خیلی اموزنده میشن خیلی از این خاطراتو فراوش کرده بودم.با خوندنشون بازم واسم زنده شدن
راستی این مدرسه ها چرا میخواد باز شه
اه داریم حالمونو میکنیما اخه کی حوصله داره ۶ صبح از خواب نانازی
پاشه بره مدرسه قیافیه این معلما رو نگاه کنه خیلیا الکی میگن دلمون تنگیده واسه مدرسه من که دلم اصلا تنگ نیست تازه خیلیم گشاده![]()
بوووس بای![]()
