سلام دوست جونیایه نانازی خودم به دلیل باز شدن مدارسه کوفتی من دیگه اپ نمیکنم تا تابستونه ساله دیگه دلمم نمیاد بگم این وبمو واسه همیشه تعطیل میکنمپس میزارم بمونه تا تابستون ساله دیگه خاک بخورهشمام اگه کامنت میزارین بزارین و اگه اپ میکنین خبرم کنین من حتما سر میزنم نظرم میزارمولی خودم اپ نمیکنم چون وقت نمی کنم میخوام امسال خر خونی کنم در حد لالیگا دوستون دارم یه عالمههههبای
سلام میدونم خیلی خیلی دلتون برام تنگ شده بودمیدونید دکتر بم گفته دچار بیماریه خود تحویلگیری شدم
دیشب داشتم دفتر خاطراتم رو می خوندم خیلی وقت بود توش چیزی ننوشته بوم بعضی جاهاش خیلی خنده دار بود تک تکشونو خوندمو کلی خندیدم پیش خودم گفتم اگه یه روزی یکی بیاد اینارو بخونه پیش خودش میگه این دختره چه قدر اوسکلهخندم گرفته بود به این که بعضی وقتا چه قدر ساده بودم یه سری موضوعاتو چه قدر الکی جدی میگیرفتمثلا جریان قهرم با دوستم پریساو اینکه بعد این که اشتی کردیم دوتایی چه قدرتو حیاط مدرسه گریه کردیم و من چه قدر این موضوع رو با اب و تاب نوشته بودمطوری که اون روز در حال نوشتنش گریم گرفته بود وتازه اشکمم رو اون صفحه جاش مونده بودخداییش خیلی اوسکلم
یامثلا این یه تیکه از خاطره ایه که اون روز با مامانم دعوام شده بود رفتم تو اتاق درم مهکم بستم نشستم واسه خالی کردنه خودم جریانو نوشتم اخه من همیشه با نوشتن اروم میشماین یه تیکشه:اه اه اه این مامان نرگس منم خیلی بچه س بعضی وقتا فکر میکنم اندازه نخدم عقل ندارهاخه تو که میدونستی با بچه ت این قد لج میشی و هی بش گیر میدی خوب دنیام نمیاوردی ایییش...بعضی وقتام از دست خودم عصبانی میشدم مثل این یکی:خاک تو سرت ملیکا باشه؟؟؟بگو باشه دیگهاین قدر بدبختی که نتونستی یه ذره از خودت دفاع کنی حالام حقته بشین مثل خاک تو سرا گریه کناین خاطرمم نشو میده بعضی وقتا حسابی خل و چل میشمولی باور کنید خل نیستما حامد یکی از بچه محلامونه که خیلی نازهیه مدت کل بکسمون تو کفش بودن این یکی به اون مربوط میشه:امروز سه شنبه بود خیلی فاز داد من و نگار و پریسا رفتیم ددریبعد حامدو دیدیم با یکی از دوستاش بود اول میخواستیم بریم کافی شاپ ولی حامد داشت میرفت نصرمام مثل دختربازا ..ا ببخشید پسربازاافتادیم دنبالشونولی دیگه این قد تابلو کردیم حامدخودش فهمید مام گفتیم زشته مردم چی میگنبرگشتیم که یهو من برگشتم دیدم اونا افتادن دنباله ماحالا ما سه تارو بگو از سرش یه دعوایی کردیم که نگو ونپرسیکی میگفت واسه من اومده یکی میگفته کی گفته احتمال زیاد واسه منه
گاهیم خیلی عشقولانه میشدم:دور و برم پر شده از عشقا و حرفای دروغ دروغایی که تو لباسه صداقت ظاهر میشن...
خلاصه اینارو نوشتم که بدونید دفتر خاطرات چیزه خوبیه بعضی وقتا خیلی اموزنده میشن خیلی از این خاطراتو فراوش کرده بودم.با خوندنشون بازم واسم زنده شدن راستی این مدرسه ها چرا میخواد باز شهاه داریم حالمونو میکنیما اخه کی حوصله داره ۶ صبح از خواب نانازیپاشه بره مدرسه قیافیه این معلما رو نگاه کنه خیلیا الکی میگن دلمون تنگیده واسه مدرسه من که دلم اصلا تنگ نیست تازه خیلیم گشاده